محمد حسين بن محمد هادى عقيلى علوى شيرازى
518
مخزن الأدوية ( ط . ج )
است كه از مغارات جبال يمن به مكه مىآورند شبيه به صمغ و به رنگ مرو در مكه آن را اقراص ساخته مىفروشند و بول الابل نامند و در حرف با مذكور شد و در وجه تسميه آن بعضى گفتهاند بول جانورى است قريب به جثه گربه كه آن را و بر نامند چون در آن مغارات بول كند و غليظ و منجمد و خشك گردد آن را اخذ مىنمايند و نواب مرحوم نوشتهاند ظن غالب آنست كه اين دوايى باشد كه به هندى سلاجيت نامند و بعضى گويند ابوال تيوس جبلى است كه در مغرات بر سنگها مجتمع مىگردد . طبيعت آن : در سيّم گرم و خشك و در دويّم نيز گفتهاند . افعال و خواص آن : قاطع اسهال و ضيق النفس و امراض بارده و جهت اندمال جراحات خبيثه جميع حيوانات و قطع سيلان خون و تحليل اورام نافع و حمول آن قاطع حمل و بواسير را ضعيف گرداند و طلاى آن با عسل با طول مكث مقرح بدن ، مصلح آن روغن گل . صنوبر به فتح صاد و نون و سكون واو و فتح باى موحده و راى مهمله لغت عربى است و ارزه نيز و به سريانى ازرند و به رومى بقطانيون و به يونانى قلوغيطون نامند . ماهيت آن : دو صنف مىباشد ذكر و انثى . ذكر آن دو نوع مىباشد : يكى بستانى و آن درخت بزرگى است قريب به چنار برگ آن شبيه به خياطه قوى و به خلال بلند به قدر يك شبر و سبز تيره رنگ و ثمر آن به شكل دل حيوان و به قدر دل گوسفند و بزرگتر از آن و شبيه به ثمر شريفه كه ثمر هنديست و خانه خانه و بعد از رسيدن خشك شدن از هم شكافته مىگردد و خشبى است و مغزى ندارد و مأكول نيست و درخت آن را به فارسى ناژو و ناجو و به شيرازى كاج و ثمر آن را بركاج نامند و راتينج صمغ اين است و دويّم جبلى كه در سردسير به هم مىرسد و ثمر اين نيز مأكول نيست و از مطلق آن مراد اينست و درخت اين شبيه به درخت ابهل و به سريانى ازرند نامند و چوب اين چرب و به جاى شمع و چراغ و مشعل مىسوزانند و قطرانى كه از اين به عمل مىآيد رقيقتر و قليل المنفعتتر از شربين است و انثى آن نيز دو نوع است يكى كبير و چلغوزه ثمر اين است و در شيروان و اقصى آذربايجان و بعضى جاها از ملك روم و كشمير و غيرها بسيار به هم مىرسد و دويّم صغير و آن را تنوب نامند و ثمر آن را قضم قريش و عامه اهل شيراز آن را فستق نامند امّا ثمرى كه معروف است نزد عامه اهل شيراز و عراق به چلغوزه فى الحقيقت از اقسام بادام است نه از انواع صنوبر زيرا كه دانه صنوبر پهن و بىمغز و ثمر چلغوزه مغزدار و مغز آن اندك باريك فتيله شكل به قدر دانه خرماى كوچكى و در غلافى اندك صلب كه به دست شكسته مىگردد و ثمر آن را چون در آتش اندازند بعد از گرم شدن منشق گشته آوازى كرده دانههاى چلغوزه از ميان خانههاى آن جسته برمىآيند و نيز نوعى ديگر از صنوبر مىشود درخت آن متوسط در بزرگى و كوچكى و خوش منظر و آن را نوش نامند و برگ آن اندك پهن و مشرف متشعب خوش منظر و زنان اهل اصفهان و ايران در وقت حنا بستن نم كرده بر پشت دست گذاشته بالاى آن حنا مىبندند خوشنما مىگردد و در شربين اشاره بدان شد و درخت صنوبر را خزان نمىباشد و حكيم مير محمد مؤمن نوشته كه نر آن را ثمر بىمغز و قطران او زبونتر از قطران شربين است ماده آن كوچك و بزرگ مىباشد كوچك آن را صنوبر صغار و تنوب نامند و ثمر آن مثل دل گوسفند و از آن بزرگتر و مغز نر آن با تلخى و سفيد و بىپرده رقيق سرخى و قضم قريش عبارت از آنست و در سمنان كثير الوجود و راتينج صمغ آنست و بزرگ آن را صنوبر كبار گويند و در گيلان يافت مىشود و بسيار بزرگ و مغز ثمر آن را به اصطلاح آنجا چلغوزه و درخت آن را درخت چلغوزه نامند و ثمر آن به قدر بالنگى و مغز دانههاى آن مثل قضم قريش و باليدهتر و شيرينتر از آن و در عراق چلغوزه مغز ميوهاى را گويند كه از بحرين مىآورند و ظاهراً انبه باشد چه در صفات مثل انبه است و درخت آن به قدر زردآلو و برگ آن هميشه سبز و انبوه و ثمر آن به قدر شفتالو و مستطيل و در طعام شبيه به آن و مغز دانه آن دراز و باريك و با پرده سرخى كه ملاصق مغز بادام است به خلاف حب صنوبر كه بىپرده سرخ و باليدهتر و كوتاهتر است و قول حكيم رحمة الله عليه تا آنجا كه مثل قضم قريش و باليدهتر و شيرينتر از آنست درست است و عبارت بعد از آن كه در عراق چلغوزه مغز ميوهاى را مىگويند كه از بحرين مىآورند و ظاهراً انبه باشد تا آخر اشتباه محض و غير مطابق واقع است زيرا كه انبه و تخم آن نه چنين است و انبه در حرف الالف مع النون مذكور شد و نيز نوشته كه ظاهراً ساسفراش « 1 » فرنگى عبارت از آن باشد اين نيز اشتباه است و صاصفراس به دو صاد مهمله و در آخر آن سين است و در همين باب در صاد مع الالف و الصاد ذكر يافت و بالجمله بهترين آن تازه سفيد باليده چرب آنست . طبيعت آن : در سيّم گرم و خشك و در دويّم نيز گفتهاند و برگ و پوست آن گرمتر و خشكتر از مغز آن . افعال و خواص آن : آشاميدن برگ و پوست آن جهت درد گلو و جراحت شش و قطع رعاف و خون جراحات تازه و يك مثقال
--> ( 1 ) . ساسفراس : ب ، صاصفراس : كاف